نمايشنامه پليس خدا و مجرمانش،بخش اول 1 ... دیاری نه‌کراو

اين نمايشتامه در ادبيات نمايشي ، در ژانر سياسي خوانش مي شود . نمايشنامه پليس خدا و مجرمانش انتقادي است بر قدرت در رژيم هاي سياسي و ساختار توزيع آن در دولتها. نويسنده با بياني هنري در پي نشان دادن آن سوي نقابهاي صاحبان قدرت مي باشد .آناني كه به نام قدرت هر ناواقعي را واقعي ساخته و به همان نام بر قدرت شوندگان حكم مي رانند.مؤلف با مرگ خود در خوانشي تاويلي خواننده را پيش روي چراييهاي قرار مي دهد كه دوباره خواني خواننده را در پي دارد.نويسنده ذات قدرت را پليد و آن گاه كه قدرت در دست صاحبان نامشروعش قرار ميگيرد را به زادگاه تناقض شر توصيف نموده است .شايان ذكر است كه در اين نمايشنامه دموكراسي جام جهان نمايي است كه اپورتونيست هاي سياسي براي دماگوژي از آن همواره به عنوان ابزار استفاده نموده و امروزه نيز استفاده مي نمايند.

نمایشنامه ی:

« پليس خدا ومجرمانش »

 شخصيت ها:

1-     مرد

2-     زن

3-     فرمانده

نويسنده: قادر محمدی

تابستان1383

                                                              E-mail: tpk.kurd@gmail.com

 

[ صحنه اتاق خانه ی،يکی از خانواده های طبقه متوسط جامعه می باشد که در وسط خانه يک ماکت نظامی (نقشه ی جنگ) قرار دارد. در روند نمايش صحنه به مرور به يک محيط نظامی تبديل شده يعنی در پايان نمايش شاهديک ميدان جنگ می باشيم]

صحنه اول:

(نوری موضعی بر روی ماکت که فرمانده بر روی آن خم شده)

فرمانده:

مکان دوزخیان روی زمین، پا برهنه هایی که فکر می کنند پوسته ی زمین کفشی مناسب وزیباست. مردمی که روح خود را به شیطان می فروشند ودر عوض تکه نانی بوگندو برای شکمشان می ستانند. به راستی افتضاح است. زندگی با مردمی که در روز بر روی سنگ فرشای خیابان لم می دن وشب ها همچو گرگ گرسنه به دنبال بره های ناز زوزه می کشند مردمی که در اثر سوء تفاهم به دنیا آمده اند. آه، خداوندا این چه مصیبتی است.

ای باد سخنانم را با خود ببر ودر سرزمین ملکه های زیبائی  پراکنده کن ... جای که حق زیستن با قوی تر است. آری «جنت مکانها» ... سرزمینی که در آن آدمهای درجه یک حق زیستن دارند. سرزمینی که درآن به پوسته زمین احترام می گذارند، جایی که شکم ها آن قدر سیرند که دست به طغیان زده اند...

وای برآن روز که خدایان برای کسی بدی بخواهند خود نیز گناهی برای او دست وپا می کنند.

آری ما نمایندگان خداوندان بر روی زمینیم. پس باید حکم برانیم وبرای حکم راندن به سرزمین دوزخیان نیازمندیم چرا که باید بر چیزی حکم برانیم... آری برای بقای تمدن بشری باید کسی حکم براند... وچه کسی بهتر از ما... آری خداوندان این اختیار را به ما داده اند چرا که ما طبقه نخبه ی این سرزمینیم... خداوندان ما را به دنیا آورده اند که حکم برانیم. (از حالت شعر گونه به خود می آید وبا عجله) باید سرزمین پا برهنه ها رو از روی زمین محوکرد... آره... آره... باید محو کرد... نه... نه... نباید روحیه مان رو از دست بدیم، آدم اگر روحیه اش رو نبازه زمان واسه ش تندتر می گذره!

(نور آباژور، تختخوابی که زن ومرد روی آن خوابیده اند روشن می شود وزن ومرد با دیدن غریبه در خانه شان هل شده وهر دو دست پاچه از دو طرف عمق صحنه خارج می شوند. نور می رود)

صحنه دوم:

مرد: (به فرمانده) میشه بگید شما اینجا چی کار می کنید؟!

فرمانده: روز بخیر.

مرد: گفتم اینجا چی کار می کنید؟!

فرمانده: امیدوارم که شما موقعیت رو درک کنید.

مرد: گفتم اینجا چی کار می کنید؟! (با عصبانیت)

فرمانده: در حال انجام مأموریت. (قاطعانه)

مرد: مأموریت شما چه ربطی به من داره؟!

فرمانده: آخه مأموریت من... سعادتِ انسانِ... آیا به شما ربطی نداره؟!

مرد: (با تمسخر) دیوانه شده اید؟!

فرمانده: گفتم که موقعیت من رو درک نمی کنید. (با کنایه وحالت گله)

مرد: سعادت رو خود انسانها می سازن نه دیگرون... به شما چه ربطی داره؟!

فرمانده: من که گفتم شما موقعیت رو درک نمی کنید. روزنامه می خونید؟

مرد: همه روزه...

فرمانده: پس چرا متوجه وضع نشدید؟

مرد: آه... اومدن شما تو خونه ی من چه ربطی به روزنامه داره؟!

فرمانده: خوب، همینه دیگه.

مرد: پاک دارم دیونه می شم... آقای محترم، نگفتید اینجا چی کار دارید؟!

فرمانده: خوب، آمده ام سعادت رو بهتون بدم.

مرد: مگه سعادت کالاست که وارد بازار بشه و واسش بده بستون راه بندازی؟!

فرمانده: می تونه این جوریام باشه... تشبیه خوبی بود... بد نبود...

مرد: آقای محترم لطفاً از خونه ی من برید بیرون... ما خودمون می دونیم چه طوری به سعادت برسیم... به شما هم نیازی نداریم... لطفاً از خونه ی من برید بیرون.

فرمانده: خوب، باید کسی زمینه ی رسیدن به این سعادت رو واسه شما فراهم کنه؟

مرد: چه مزحک؛ چه کسی این اجازه رو به شما داده؟!

فرمانده: خدایان.

مرد: واقعاً شرم آوره... مگه شما پلیس خداوندگانید؟!

فرمانده: آری وبرای این کار هر نوع اختیاری رو به ما دادن.

مرد: که وارد خونه ی مردم بشید؟!

فرمانده: ما همیشه جنبه بد مسائل رو که اتفاق می افته در نظر می گیریم.

مرد: زیاد خوش بینانه هم فکر کنم شما به حریم خصوصی بنده تجاوز کردید.

فرمانده: سعادت انسان خونه بنده وشما رو نداره... سعادت... سعادتِ...

مرد: ولی این خلاف قانونِ...

فرمانده: قانون را ما می سازیم...

مرد: وخودتان هم نابودش خواهید کرد.

فرمانده: همان طور است که شما گفتیتد.

مرد: ولی من نفهمیدم که شما اینجا چه کار می کنید؟!

فرمانده: برای رسیدن انسانها به سعادت وارد جنگ شده ام ... برای آزادی انسان ها وارد جنگ شده ام.

مرئ: چه زیبا... ولی شما با این تجاوز مرا به بند کشیده اید... این خلاف افکارتونه!!

آدم نباید هم نوعش رو به بند بکشه باید اون رو آزاد کنه... درست بر عکس رفتار شما!

فرمانده: شما این طور تصور می کنید؟!

(زن از طرف چپ در عمق صحنه وارد می شود)

زن: اینجا چه خبره؟!

مرد: هیچی... این آقا برامون آزادی وسعادت به ارمغان آورده! (باتمسخر)

فرمانده: روز بخیر... خانم(مؤدبانه)

زن: آقا کی باشن...؟!

مرد: به قول ایشان فرشته ی سعادت رسون برای آزادی انسانها.

زن: ایشان...؟! اون هم تو خونه ما...؟! وآن هم در موقع خواب...؟! وقتی که خداوندگان نیز خوابیده اند...!!

فرمانده: برای من مکان وزمان بی معنی است. من همه جا هستم.

مرد: می تونید باشید... ولی به غیر از خونه ی ما (با عصبانیت)

زن: پس شما این طور تصور می کنید؟

فرمانده: آری همه چیزمان از تصوراتمان سر چشمه می گیره...

مرد: ولی آدمها همین طور هستند. شما باید همان طوری که هستند قبول کنی.

زن: یا نه تغییر بدی ولی برای تغییر دادن باید بدونی که چه چیزی تغییر پذیره...

فرمانده: میشه بگید شما همسرتان رو دوست دارید؟

مرد: به شما چه ربطی داره؟!... مرتیکه ی فضول.

زن: خوب که چی؟!

فرمانده: انسانها سروصدا می کنند وفکر می کنند که دارن احساساتشون رو بیان می کنن.

مرد: می خوایدبگیید که... که...!

زن: که من شوهرم رو دوست ندارم... دارم تظاهر می کنم.

فرمانده: من همچی حرفی رو نزدم... هیچ وقت!!

مرد: رفتار بدتان رو هرگز نخواهم بخشید.

فرمانده: خوب ما برای رسیدن به اهدافمان هر کاری می کنیم.

زن: ولی ما برای رسیدن به اهدافمان هر کاری نمی کنیم!

مرد: البته... اگه به آن ایمان داشته باشیم... چرا.

فرمانده: میشه بگید شما به چی ایمان دارید؟

زن: بسه دیگه آقا... از خونه ی ما برید بیرون.

فرمانده: می رم ولی دوباره بر می گردم... برای جنگ.

مرد: مثل اینکه شما میدون جنگ رو اشتباهی اومدید... اینجا خونه ی منه... نه میدان جنگ!

فرمانده: واسه ی ما همه جا میدون جنگه.

زن: ولی نه در اتاق خواب که صدای جنگ شیشه های خونه رو بلرزونه...!

فرمانده: جنگ هم واسه ی خودش یه قوانین خاصی داره...

مرد: ولی به ما ربطی نداره!... چون که ما آدمهای صلح دوستی هستیم.

زن: و از جنگ هیچ خوشمان نمی آید...

فرمانده: دوست داشتن یا دوست نداشتن ها رو ما تعیین می کنیم (به حالت دادن یک فرمان نظامی)

مرد: مثل اینکه شما به دنیا اومده اید که بکشید. این قانون طبیعت شماست.

«کشتن برای ماندن»

فرمانده: تو دنیا موجوداتی زندگی می کنن که می کشن وهمیشه هم همین طور بوده.

زن: این حرفتان اصلاً ارزش جدی گرفتن رو نداره. (با تمسخر)

مرد: شما چشم هایتان را به خون عادت داده اید واسه همین به غیرجنگ وخون نمی توانید چیز دیگری رو ببینید.

فرمانده: خوب تصورات ما این طور شکل گرفته.

زن: ولی می تونست یه جوری دیگه باشه!!

مرد: شما تو خونه تون گل داشتید؟!

فرمانده: من خونه ندارم.

زن: یعنی تعلق نداری؟...یعنی...ی...ع...نی...!!

مرد: یعنی شما...

فرمانده: فراموش کنید... فراموش (با عصبانیت و آمرانه)

زن: برای فراموش کردن باید آن چیز رو از بین ببری. (با کنایه وهمراه با خنده مستانه)

مرد: واقعاً مسخره س تعلق نداری ومی خوای؟!... مانند یک دست فروش انسانیت رو به ما بفروشی؟!... کمال رو به ما بفروشی؟!... آقا شما روانتان بیماره... بیمار.

فرمانده: مثل اینکه شما نمی خواید واقعیت رو درک کنید.

زن: آقای محترم... واقعیت در شناخته، در روان سالمه... نشناختن خود، یعنی فقدان آگاهی درونی.

مرد: که شما ندارید.

فرمانده: چرا؟

زن: چون که خونه ندارید.

مرد: چون که تعلق ندارید... پس...

فرمانده: (حرفش را قطع می کند) سازش یعنی شکست. راست می گفتن... با شما جماعت نمیشه حرف زد... با شما باید همان طور برخورد شود که باید برخورد شود این اصل دیالکتیکِ حماقت من در سازشم بود... برمیگردم... دوباره، ولی این بار برای کشتن...

مرد: بس کنیدآقا... بس... کنید... سیاست چکشی رو بس کنید.

فرمانده: گفتم بر می گردم... بدونه هیچ حرفی... برای کشتن بر می گردم. (فرمانده خارج می شود نور می رود)

 

z ڕێکه‌وتی 2008/3/30-15:39 له‌لایان کورد
بۆ چوونه‌کان ?