« پليس خدا ومجرمانش »
شخصيت ها:
1- مرد
2- زن
3- فرمانده
نويسنده: قادر محمدی
تابستان1383
صحنه ی سوم:
(زن ومرد روی صحنه بر روی ماکت خم شده اند)
مرد: می شناسمش...
زن: وانمود می کرد که نمی شناسه.
مرد: انسانها همیشه وانمود می کنن.
زن: به غیر از این چیز دیگری بلد نیستن.
مرد: چون که غرور وحماقتشان همیشه بر آنها غالبه.
زن: ولی غرور سر آغاز سقوط است.
مرد: واسه همین همیشه تو منجلاب دست وپا می زنن.
زن: نه همیشه...
مرد: دارم منجلاب رو حس می کنم... انگار تنم بو گرفته... صدای چکش های رویا تو سرم می کوبد... تا خرخره دارم پر می شم... شکمم از منجلاب سیر شده (در حالت رویا وخواب)
زن: عزیزم... عزیزم... پس امید!؟
مرد: امید هم گاهی وقت ها جاه طلبیه.
زن: بد بین نباش (با خنده ونزدیک شدن به شوهرش)
مرد: وادارت می کنن.
زن: آدم دلش می خواد هر چه نجاست وظلمت از تن زمین پاک کنه (با عصبانیت)
مرد: نجاست وظلمت با زمین زاده شدن.
زن: مگه خداوندگان نجاست وظلمت رو دوست دارن!؟
مرد: نه... (به طور مشکوک) فقط... البته به قول خودشون... آزمایشی بیش نیست.
زن: اگه آدم دلش نخواد آزمایش کنه؟!
مرد: این رو از خودشون بپرس...
زن: می ترسم.
مرد: از چی؟!
زن: از همین آقایی که دم صبحی مزاحم عشقمون شد...
مرد: گفتم که می شناسمش...
زن: داشتم از عشقمون حرف می زدم (با حرارت)
مرد: به نظرم عشق می تونه مصیبتِ وحشتناکی باشه.
زن: عزیزم... تو... تو...
مرد: من فقط ابراز عقیده کردم... همین و بس
زن: ولی...
مرد: مگر تو مخالف ابراز عقیده هستی؟!
زن: آخه اون آغا...
مرد: اون آغا چی... ها؟!
زن: من می ترسم.
مرد: از من!؟
زن: نه از حرفهای اون آغا.
مرد: گفتم که می شناسمش.
زن: اون هم وانمود می کرد که مارو می شناسه!
مرد: خوب شاید...
زن: اگه بدونه...؟! (با ترس)
مرد: خوب که چی؟
زن: آخه اون آغا یک... یه... یه
مرد: مهم نیست... مهم اینه که ما ایمان داریم.
زن: اونم به حرفاش ایمان داره.
مرد: هیچوقت ایمان دو نفر به هم نمی ره.
زن: این تصور توه... می ترسم...
مرد: گفتم که می شناسمش!
زن: (با ترس وهمراه با گریه) نکنه که بدونه که تو به خاطر آزادی به زندون رفتی!؟
مرد: مهم نیست.
زن: نکنه که بدونه که تو مریضیت به خاطر آزادیه!؟
مرد: مهم نیست...
زن: نکنه که بدونه که اتاق های خونه ما دیوار ندارن؟!
مرد: مهم نیست... دید که ... ندید...؟!
زن: نکنه که بدونه که تو به خاطر ایمان وعقیده ات حاضری هر کاری بکنی؟!
مرد: مهم نیست... هرکسی یاغی همین کاررو می کنه.
زن: نکنه که بدونه که تو یک ... یک... یک...انقلابی هستی؟
مرد: سِ...سِ... ساکت.
زن: دیدی که یک چیز مهمه؟!
مرد: تو که داشتی همه چیزرو لو می دادی. (با عصبانیت)
زن: دیدی که خیلی چیزها در یک چیز نهفته است؟
مرد: خوب (با عصبانیت)
زن: من هم داشتم ابراز عقیده می کردم... مگه تو مخالف ابراز عقیده هستی؟!
مرد: نه... ولی...
زن: ولی چی...!؟
مرد: می ترسم که... که...
زن: یک آدم انقلابی هرگز نمی ترسه(با تمسخر)
مرد: بی غیرت ترین آدمها هم می تونن به انقلاب خدمت کنن به شرط اینکه در جای واقعی خودشون قرار بگیرن.
زن: فکر کنم تصورت از آزادی به خاطر مریضیت از آزدیه...!
مرد: ذاتاً بیماریهای ما اشکال وتصاویر را شکل می دهند.
زن: من می توسم...
مرد: گفتم که می شناسمش!
زن: چه بی ادب... شب هنگام وارد خونه ما شده وادای پلیس خداوندگان را درمی آورد...
مرد: اونا همیشه این حق رو به خودشون می دن.
زن: که پلیس خدا باشن؟
مرد: نه... که وارد خونه مردم بشن (همراه با خنده)
زن: ولی ما بیرونش کردیم...
مرد: بر می گرده...
زن: چرا...؟!
مرد: برای همرنگ کردن...
زن: همرنگ کردن با چی...؟
مرد: (به ماکت نظامی طرف زیبای ماکت) با این ... همه چی رو یک رنگ دوست دارن...
زن: ولی یک رنگ بودن آدم رو از رنگ بیزار می کنه...
مرد: اونا به این می گن ثبات نه یک رنگی...
زن: به چه دردشون می خوره...؟!
مرد:باعث دوام عمرشون می شه...واسه ی بدنشون لازمه... شکمشون رو سیر نگه می داره.
زن: پس ما چی که چند رنگی رو دوست داریم...؟!
مرد: این مشکل ماست نه اونا...
زن: کی ها...؟
مرد: همون آغا...
زن: من می ترسم.
مرد: گفتم که می شناسمش...
زن: شناخت کافی نیست.
مرد: پس چی...؟!
زن: باید لمسش کرد...
مرد: خوب لمسش هم کردم...خوب دیگه چی؟!
زن: باید تغییرش داد.
مرد: برای تغییر قوه ی ابداع لازمه.
زن: خوب ابداع کن.
مرد: توانایش رو ندارم.
زن: نگفتم...؟!
مرد: من هم که گفتم...نگفتم؟! وقتی آدم بدونه که بیگناهِ ، تحمل شرمندگیش راحت تر...
زن: ولی...
مرد: مناسبترین کاری که می تونیم بکنیم بهترین استفاده از بدترین شرایطِ
زن: این قانون بقاست...؟!
مرد: به طوری... شاید
زن: ولی واسه ی یک انقلابی که می خواد همه چیز رو...
مرد: (حرفش را قطع می کند) اگر رمقی واسش مونده باشه!
زن: یک انقلابی هیچ وقت بازنده نیست. (با جدیت)
مرد: انسانها واسه ی این شکست می خورند که زیادی مطمئناً که پیروز می شن...
زن: ولی قانون انقلاب این رو می گه...
مرد: خوب بگه... مهم اینه که تو چی تصور می کنی... همه چیز که مطلق نیست (با فریاد)
زن: فریاد کشیدن تاثیر انقلاب رو از بین می بره... من می ترسم.
مرد: گفتم که می شناسمش...
زن: تو در این مواقع خودمون رو از یاد می بری... مثل اون دفعه...
مرد: خوب تو زندگی چیزهای مهم تری هست که...
زن: از عشق...بزرگ تر... جدی داری حرف می زنی؟!
مرد: راستش من به خاطر عدالت زندگی می کنم... چون که عدالت رو والاتر از زندگی می دونم.
زن: یعنی عدالت رو ترجیح می دی به من؟!
مرد: خوب...اِه... اِه...
زن: نمی خوام چیزی بشنوفَم (با عصبانیت وحالت قهر)
مرد: عزیزم مگه نمی خواستی من یک انقلابی باشم.
زن: چرا...؟
مرد: خوب باید اینشو هم قبول کنی.
زن: که به خاطر عدالت از من بگذری؟
مرد: نه عزیزم... من تورو به اندازه ی عدالت دوست دارم... ولی
زن: عدالت رو بیشتر دوست داری؟!
مرد: برای زندگیمون ... نه به خاطر چیز دیگری... همین... واین به نفع تو هم هست.
زن: چطور؟
مرد: مگه نمی خواستی به حقوقت برسی.
زن: چرا؟
مرد: خوب برای رسیدن به هدف باید یه سری چیزهارو از دست بدی...
زن: آدم ها فقط با عدالت زندگی نمی کنن به همین خاطر نمی خوام تو رو از دست بدم (بسیار عاطفی)
مرد: من هم همین طور (به هم نزدیک می شوند)
زن: ولی من می ترسم.
مرد: من که گفتم کاملاً می شناسمش...
زن: پس به خاطر هدفمون یه کاری بکن.
مرد: بکشیمش... (آهسته ودر گوشی)
زن: من از کشتن بدم میآد.
مرد: نکشی، می کشنت.
زن: فرار کنیم...
مرد: هیچ وقت... این یعنی بی عرضگی... یعنی مرگ عقیده وایمانت.
زن: پس چی...؟!
مرد: بکشیمش...
زن: ولی این کار جایز نیست.
مرد: هر کاری که در خدمت هدف باشد مجاز است.
زن: پس کار اون هم که کشتن ماست مجاز است.
مرد: ولی کشتن ما برای عدالت وآزادی است.
زن: تو این طور تصور می کنی... اون هم همان طور که تو تصور می کنی، تصور می کند. اون هم برای خودش دلیلی برای کشتن تو دارد.
مرد: ولی مسئله ما فرق می کند دلیل ما عقیده ماست.
زن: اون هم همین طور... به کشتن ایمان دارد...
مرد: ولی ما می کشیم تا کسی دست به آدم کشی نزند ما کشتن رو پذیرفته ایم برای این که سرانجام زمین متعلق به بیگناهان است نه...به...
زن: اون هم فکر می کنه که زمین به پلیس تعلق داره.
مرد: ولی اونا به چیزی تعلق ندارن... ولی ما داریم... اصل قضیه همینه چه آن طوری که تو می گی... چه این طوری که من می گم، مهم اصل قضیه ست.
زن: اصل قضیه کشتنه.
مرد: خوب من دارم زوررو می کشم... نه اون... مشکل حل شد...
زن: پس آیندگانت چی می گن؟!
مرد: من کسانی رو دوست دارم که امروز مثل من بر روی همین خاک دارن زندگی می کنن. به اوناست که من درود می فرستم. برای اوناست که می جنگم وبه مردن راضی می شم. وواسه ی شهر دور دستی که مطمئن نیستم درست میشه یا نه...! به چهره ی برادرانم سیلی نمی زنم.
زن: ولی شاید موقع کشتن آدم روئوفی به نظرت بیاد... در اصل همه ی آدما رئوفند...
مرد: موقع کشتن کینه چشم هایم را کور... عقیده دستانم را نیرومند... وایمان به آزادی ضربه ی نهایی رو خواهد زد.
زن: ولی من می ترسم.
مرد: گفتم که می شناسمش...
زن: اگه نتونستی؟
مرد: اون به خونه ی ما تجاوز کرده وباید سزای عملش رو ببینه.
زن: می تونی منطقی باشی؟
مرد: در این زندگی روزمره ی تکراری منطق بی معنی ست... باعث تکرار میشه.
زن: اگه...
مرد: فقط موقع اومدن... تو آروم باش وخونسردیت رو حفظ کن...
زن: آخه اگه...
مرد: عزیزم به خاطر هدفمان... به خاطر عدالت وآزادی... به خاطر عشقمان...
زن: ولی قول بده... با دیالوگ... گفتگو... شاید به نتیجه ای برسید...
مرد: قول می دم... تا حد امکان سعی می کنم... اگه شد... باشه عزیزم...
(نور می رود)