نمایشنامە پلیس خدا و مجرمانش بخش بخش سوم 3 ... دیاری نه‌کراو

نمایشنامه ی:

« پليس خدا ومجرمانش » 

شخصيت ها:

1-     مرد

2-     زن

3-     فرمانده

نويسنده: قادر محمدی

تابستان1383

                                                              E-mail: tpk.kurd@gmail.com

صحنه ی چهارم:

(فرمانده، مرد وزن هر سه بر روی صحنه... فرمانده روی صندلی راحتی وآن دو بر روی مبلمان)

مرد: تا وقتی که توی دنیا حتی از یک نفر بهره کشی شود آزادی هم یک نوع زندانه.

فرمانده: انسان برای بهره کشی درست شده... انسان بی بهره!... معنی نداره!

زن: همه دروغ می گن، چیزی که لازمه بهتر دروغ گفتنه.

مرد: این طور شروع کردن مارو به جایی نمی رسونه... بهترِ مسالمت آمیزتر

زن: وبا تساهل بحث کنیم... این طور نیست.

فرمانده: موافقم... به شرطی که جنبه ی خوب مسائل رو در نظر بگیریم.

مرد: اگه جنبه ی مثبتی وجود داشته باشه!

زن: بهتره از برداشت شما از ما شروع کنیم. موافقید...؟

فرمانده: بحث قابل توجهیه.

مرد: شما طبق شخصیتی که در ذهنتان هست یا نه طبق شخصیتی که برای ما در ذهنتان درست کرده اید به ما نگاه می کنید... ولی ما آن طور که شما دوست دارید باشیم!... نیستیم.

فرمانده: شخصیت شما همان طور شکل می گیرد که اطرافیانتان به آن شکل می دهند، این قانون شکل گرفتن شخصیت در یک انسان می باشد وشما هم در آن دخالتی ندارید.

زن: پس خودآگاه وناخودآگاه چی... فکر نمی کنم بی ربط باشند.

فرمانده: آن ها هم محیط وما به آن شکل می بخشیم.

مرد: پس در این میان ما مهره ای نا چیزی بیش نیستم.

فرمانده: همان طور است که بیان کردید... مهره ای ناچیزی بیش نیستید.

زن: پس شما چی...؟!

فرمانده: ما شکل می دهیم.

زن: ولی باید خود شما هم شکل پیدا کنید.

 مرد: یعنی، کسی به شما شکل بدهد...

فرمانده: ولی ما از اول برای شکل دادن ساخته شده ایم.

زن: میشه بگید کی شمارو ساخته؟!

فرمانده: هم...ه هِ...هِ...

مرد: بله دیگه (با تمسخر) همین مهم است. درست زدی به هدف (به زن)

فرمانده: خوب... که چی؟!

زن: خوب... که ما

 مرد: بله ما

فرمانده: مهم اینه که حالا ما شکل می دهیم... شاید هم تقدیر این طور خواسته.

زن ومرد: (با تمسخر) تقدیر! تقدیر!

زن: شاید هم سرنوشت.

فرمانده: البته (با تاکید)

مرد: کسی که سرنوشت خودش رو بپذیره، علافه... علاف

فرمانده: این تصور شماست.

زن: بهتره اصلاً خود تصور وبرداشت هایمان را از تصور بیان کنیم... موافقید؟!

مرد: بحث جالبی میشه.

فرمانده: (به زن) آیا می توان چیزی را دوست داشت که فقط از تصورات سر چشمه گرفته است؟

زن: خوب همه چیزما از تصوراتمان سر چشمه می گیرد.

مرد: پس دوست داشتن هایمان سر چشمه ی تصوراتمان می باشد. مثل تصور تو از من (به زنش) یا تصور شما از ما(به فرمانده)

فرمانده: بله همین طور است که گفتید...

زن: پس شما چون که تصور بدی از ما دارد، ما را دوست ندارید؟

مرد: دقیقاً.

فرمانده: خوب، قانون تصورات این طور حکم می کند.

زن: ولی شما می تونستید تصوری زیبا ودوست داشتنی از ما داشته باشید. مثل تصور شوهرم از من...

مرد: (به طور مشکوک) درست است.

فرمانده: خوب یه سری عواملی هم بر تصورات انسان دخیل می باشد.

زن: مثل

فرمانده: محیط... جامعه... خود تصور ان چیز که باید تصور شود.

مرد: البته نوع تصور آن چیز تصور کننده وچه جور تصور کردن هم مهمه.

زن: همان طوری که شوهرم بیان فرمودند (به فرمانده واحساس افتخار به شوهرش)

فرمانده: خوب باید منفعت تصور کردن، تصویر کننده را هم در نظر بگیرید. انسانها طوری تصور می کنند که به نفعشان باشد وگرنه هیچ انسانی تصوری که به ضررش باشد به تصوراتش دخیل  نمی کند... آیا با من موافقید؟

مرد: پس بعد تصورات درست؟!

زن: یا نه بعد حقیقت تصورات چی؟!

فرمانده: حقیقت دروغی بیش نیست.

زن: پس شما دروغ گویی بیش نیستید.

فرمانده: دروغ می گوئیم تا زندگی کنیم... شما چه طور فکر می کنید؟ (به مرد)

مرد: واقعاً جمله ی زیبایی بود... بدون کم وکاست... براو... براو

فرمانده: ممنونم.

زن: خوب شد که دریک چیز به تفاهم رسیدید.

مرد: به نظرم باید برای این تفاهم یک جشن بگیریم.

فرمانده: موافقم.

زن: پس من شماها رو تنها می ذارم... می رَم که جزئیات جشن رو بررسی کنم...

(زن خارج می شود)

فرمانده: تو هنوز هم می نویسی که...؟!

مرد: هنوز هم (با عصبانیت)

فرمانده: توهنوز هم فکر می کنی که...؟!

مرد: هنوز هم (با عصبانیت)

فرمانده: هنوز هم یک انقلابی هستی که...؟!

مرد: هنوز هم(با عصبانیت)

فرمانده: کس هایی مثل تو یه تیر انتزاعی هستند که شلیک می شن ولی به هدف نمی خورند. بنابراین هیچ خطری ندارن.

مرد: این طور فکر می کنی...؟!... ولی باید همراه جریان باشی وگرنه خفه میشی!...

فرمانده: جماعتِ مغز شسته ی طالب آزادی (با تمسخر)

مرد: نمی خوای بفهمی؟!.. خوب خودشان این طور می خوان (مستانه)

فرمانده: ولی...

مرد: هیچ چیز به اندازه حقیقت سر این جماعت کلاه نمی ذاره. (با خنده)

فرمانده :ولی قانون شما جماعت ...!

مرد: (حرفش رو قطع می کند ) میشه بگی قانون یعنی چی ؟!

فرمانده : قبول ...اراده ی مردم

مرد: خوب، ما مردمیم واراده ما برای اینه که قانونی در کار نباشه ،پس اراده ما قانونه.پس،به نام قانون، قانونی در کار نیست.

فرمانده : خیلی رذلی ...!

مرد : بعله ... اساس انسانها بر سودمندی قرار گرفته... آن چیز که سود دارد مفید است .

فرمانده : ولی ما که همیشه سعی کردیم جامه ی عدالت رو بر تن اونا کنیم ...ولی نمی دونم چه طوری به جامه ی زور تبدیل می شه ؟!

مرد: اونا الهه گانا رو برهنه دوست دارند .... اشتباه در اینه ... تصمیم گرفتن بجای اونا ... واسه همین مجبور می شدید از صالحان بیزار بشید و اونی که از صالحان بیزاره خود از تبهکارانه ... وبه این ترتیب اونا از شما بیزار می شدند.

فرمانده : اینو خودتان فرمودید ... ! ( با تمسخر )

مرد : نه ... این تصور اوناست ... آره جانم ( با تمسخر )

فرمانده : راست می گی، روزها هر روز بلندتر میشن و سایه ها کوتاهتر( بطوریکه براستی مرد راست میگه )

مرد : ناراحت شدی ... ولی من نمی خوام بر روی ویرانه های تو سعادتم رو بنا کنم

فرمانده : هرگز به آرزوت نمی رسی ...

مرد : باعث بدبختی همه غرور ، غرور ( با فریاد )

فرمانده : ولی اونا نمیذارن این کار رو بکنی

مرد : اونا با بودن نو کهنه از یادشون می ره

فرمانده : چرا ؟

مرد : چونکه فکر می کنن کهنه دیگه تعلق نداره ... البته به اونا

فرمانده : کی یا ... ؟ !

مرد : خب ... همونا  ... ؟ !

فرمانده : اونا ... کیه ن ... ؟!

مرد : خب ... معلوم ... مردم ... پس تا حالا فکر می کردی کی یو میگم ؟!

فرمانده : فکر کردم می شناسمت ... ولی اینطور نبود ...

مرد : آدما صورتکهای همو نگاه میکنن و فکر میکنن یکدیگرو درک میکنن ... اینطور فکر نمی کنی ... ؟!

فرمانده : احساس گناه می کنم

مرد : چونکه اشتباه می کردی ...؟!

فرمانده : نمی تونم بفهمم که چرا اشتباه احساس ،گناه رو تقویت میکنه. .. ؟!

مرد : خب ... بگذریم ... الآن تو چطوری ... ؟! ( با اشاره به انگشتانش )

فرمانده : قلبم داره تند می زنه ...

مرد : خیلی عادی است .... واسه همه پیش می یاد ( با اشاره به انگشتانش )

فرمانده : این قدر به انگشتت اشاره نکن ، انگشتات کوتاه میشن ( با عصبانیت )

مرد : یه روزی کوتاه میشن ... چه خوبتر قبل از اینکه کوتاه بشن، ازش استفاده کنی ...

فرمانده : از زنت نمی ترسی .... چونکه داری

مرد : چطور مگه ...

فرمانده : چه می دونم ... بحث سودمند و استفاده کردن و.... مگه عاشق زنت نیستی

مرد : تا وقتیکه به نفعم باشه

فرمانده : واقعا که ... تو دست منو از پشت بستی

مرد : خب ... برای رسیدن به هدف عاشقشم ... اینو خودشم میدونه ...

فرمانده : ولی نمی دونم که هدف تو ...

مرد : ( حرفش رو قطع می کند ) ... بدون ... که چی ... ؟! ... هدف من رسیدن به ...

فرمانده : براستی که انگاره های وحشتناکی داری ... آزادی با قدرت ... آزادی با کشتن ...

مرد : انسانها با انگاره هاشون زنده می مونن ...

فرمانده : ولی یادت باشه ... هر اوجی ، قله ای میخواد

مرد : ساختمش ... هر چیزی رو میشه بصورت دلخواه درآورد .

فرمانده : ولی زنت ! ...

مرد : مهم نیست ...

فرمانده : ولی مرد باید بتونه به زنش فرم بده

مرد : ولی اگه فرم قالبش نبود خیلی زود از مد می افته  ... مثل انگاره تو از زن ( به فرمانده )

فرمانده : خب اگه اینطور نبود که زن نبود ... !

مرد : نگفتم ...  زن مثل قدرته ... ازش سیر نمیشه ... وقتی سیر شدی مثل تو میشی ( به فرمانده ) ...

فرمانده : و توهم روزی مثل من میشی ... مطمئن باش

مرد : اشتباه تو در سیر شدن بود ...

فرمانده : مقصد قابل وصف نیست ... تا بهش نرسی نمی دونی چطوریه ... بذار بهش برسی

مرد : بازهم اشتباه ... آدم اگه به انتها برسه همه چی بی معنی میشه ...

فرمانده : راستی از زنت سیر شدی ...

مرد : من همیشه سعی می کنم شکمَمو زیاد سیر نکنم چونکه یا غی می شه ... مثل خودم ... ( باخنده)

فرمانده : مرگ عالیترین اعتراض من خواهد بود

مرد : براوو .... براوو ... واقعا زیبا بود ... براستی که خوب قانون بازی رو بلدی ... مرحبا ... ( باخنده ) راستی زنم کجاست ... چرا دیر کرد ... نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه ... اگه ... نه ... نه نردبان صعود من هرگز بلایی به سرش نمی آید ...

فرمانده : خواهیم دید ...

مرد : من میرم دنبالش ... شما راحت باشید ... الآن خونه متعلق به شماست ... لطفا راحت باشید ... ( مرد خارج میشود ... نور می رود )

z ڕێکه‌وتی 2008/3/30-15:55 له‌لایان کورد
بۆ چوونه‌کان ?