نمایشنامە پلیس خدا و مجرمانش بخش چهارم 4 ... دیاری نه‌کراو

نمایشنامه ی:

« پليس خدا ومجرمانش »

 شخصيت ها:

1-     مرد

2-     زن

3-     فرمانده

نويسنده: قادر محمدی

تابستان1383

                                                              E-mail: tpk.kurd@gmail.com

 

صحنه پنجم :

 ( زن همراه با میز پذیرایی وارد می شود )

زن : ببخشید کمی دیر شد

فرمانده : نه ... مهم نیست ... آدما همینطورن

زن : منظورتان چیست .... ؟! ( جدی )

فرمانده : منظوری نداشتم ... فقط می خواستم بگم که ...

زن : راستی شوهرم کجاست... ؟!

فرمانده : می خواستم همینو بگم

زن : که شوهرم کجاست ....؟!

فرمانده : نه ... که اون بدنبال تصاحب شماست

زن : ولی من و اون ... زن و شوهریم ...

فرمانده : خوب ... بعداخودتان خواهید فهمید ...

زن : راستی به کجا رسیدید ...

فرمانده : زیاد مهم نیست

زن : چرا برای من مهم است ... لطفا توضیح بدید

فرمانده : می تونم بپرسم چرا برایتان مهم است ... ؟!

زن : چونکه من یک زن آزاد اندیشی هستم ...

فرمانده : شما هم ...

زن : منظورم اینه که... هر چیز رو که دوست داشته باشم قبول می کنم

فرمانده : وشوهرتان اصلا برایش مهم نیست که شما چی رو دوست دارید ... ؟!

زن : ما دراین مورد به توافق رسیدیم

فرمانده : آیا می توانید به غیر از شوهرتان کسی دیگری رو دوست داشته باشید ...؟!

زن : تا حالا بهش فکر نکردم

فرمانده : می توانید حالا بهش فکر کنید ...؟!

زن : به چی ... ؟!

فرمانده : به اینکه کسی رو بغیر از شوهرتان دوست داشته باشید ...؟!

زن : ولی من به اون تعلق دارم ...

فرمانده : ولی شما قبل از اینکه به شوهرتان تعلق داشته باشید به خودتان تعلق دارید ... اینطور نیست ... ؟!

زن : چرا .. ( با تاکید و تاکید ) ... ولی شوهرم عاشق منه ...

فرمانده : متاسفم .... شوهرتان .... عاشق هدفش و شما را به خاطر هدفش دوست داره ... نه کمتر ونه بیشتر ...

زن : شما دارید وارد حوزه خصوصی انسانها یعنی من و شوهرم می شید ... به شما این اجازه رو نمی دم 

فرمانده : ولی شما دارید اشتباه راهتان را انتخاب می کنید

زن : من دارم درست می رم قطب نما مسیرو اشتباه نشون می ده ( مرد وارد می شود )

مرد : عزیزم کجا بودی نگرانت شده بودم

فرمانده : پست فطرت

زن : اوه عزیزم من رو ببخش

فرمانده : موجودی که هیچ وقت فکر نمی کنن.

مرد : آه عزیزم اگه تو نباشی

فرمانده : دروغ برای زندگی کردن 

زن : هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

فرمانده : موجوداتی که هرچه به ذهنشان برسد بیان می کنند

مرد : آری تا وقت رسیدن به هدف

فرمانده : براستی که بر اثر سوء تفاهم شکل گرفته ایم

زن : دارم عشق رو تو تمام بدنم حس می کنم

مرد : آه عزیزم برو پرده ها را بکش کنار می خواهم خداوندگان ، عشقمان رو ببینند ( نورمیرود . صحنه تاریک )

صحنه ششم :

( نور موضعی بر روی ماکت که مرد روی آن خم شده است )

مرد : همه چیز رو را باید یک دست و یک رنگ کرد ( به دو قسمت ماکت اشاره می کند ) این طوری، چیزی به نام یاغی وجود نخواهد داشت

( نور آباژور تختخوابی که فرمانده و زن روی آن خوابیده اند، آن روشن می شود . فرمانده و زن با دیدن مرد هول شده و دست پاچه می خواهند فرار کنند )

مرد : بنام قانون ایست

( زن و فرمانده بصورت رژه ی نظامی به جلو مرد آمده و ادای احترام می کنند )

مرد : از این بهتر نمیشه ( خنده مستانه )

(نور می رود)                                                                              پايان...

z ڕێکه‌وتی 2008/3/30-16:35 له‌لایان کورد
بۆ چوونه‌کان ?