
نمایشنامه ی:
« پليس خدا ومجرمانش »
شخصيت ها:
1- مرد
2- زن
3- فرمانده
نويسنده: قادر محمدی
تابستان1383
E-mail: tpk.kurd@gmail.com
صحنه پنجم :
( زن همراه با میز پذیرایی وارد می شود )
زن : ببخشید کمی دیر شد
فرمانده : نه ... مهم نیست ... آدما همینطورن
زن : منظورتان چیست .... ؟! ( جدی )
فرمانده : منظوری نداشتم ... فقط می خواستم بگم که ...
زن : راستی شوهرم کجاست... ؟!
فرمانده : می خواستم همینو بگم
زن : که شوهرم کجاست ....؟!
فرمانده : نه ... که اون بدنبال تصاحب شماست
زن : ولی من و اون ... زن و شوهریم ...
فرمانده : خوب ... بعداخودتان خواهید فهمید ...
زن : راستی به کجا رسیدید ...
فرمانده : زیاد مهم نیست
زن : چرا برای من مهم است ... لطفا توضیح بدید
فرمانده : می تونم بپرسم چرا برایتان مهم است ... ؟!
زن : چونکه من یک زن آزاد اندیشی هستم ...
فرمانده : شما هم ...
زن : منظورم اینه که... هر چیز رو که دوست داشته باشم قبول می کنم
فرمانده : وشوهرتان اصلا برایش مهم نیست که شما چی رو دوست دارید ... ؟!
زن : ما دراین مورد به توافق رسیدیم
فرمانده : آیا می توانید به غیر از شوهرتان کسی دیگری رو دوست داشته باشید ...؟!
زن : تا حالا بهش فکر نکردم
فرمانده : می توانید حالا بهش فکر کنید ...؟!
زن : به چی ... ؟!
فرمانده : به اینکه کسی رو بغیر از شوهرتان دوست داشته باشید ...؟!
زن : ولی من به اون تعلق دارم ...
فرمانده : ولی شما قبل از اینکه به شوهرتان تعلق داشته باشید به خودتان تعلق دارید ... اینطور نیست ... ؟!
زن : چرا .. ( با تاکید و تاکید ) ... ولی شوهرم عاشق منه ...
فرمانده : متاسفم .... شوهرتان .... عاشق هدفش و شما را به خاطر هدفش دوست داره ... نه کمتر ونه بیشتر ...
زن : شما دارید وارد حوزه خصوصی انسانها یعنی من و شوهرم می شید ... به شما این اجازه رو نمی دم
فرمانده : ولی شما دارید اشتباه راهتان را انتخاب می کنید …
زن : من دارم درست می رم … قطب نما مسیرو اشتباه نشون می ده ( مرد وارد می شود )
مرد : عزیزم … کجا بودی نگرانت شده بودم
فرمانده : پست فطرت
زن : اوه … عزیزم من رو ببخش …
فرمانده : موجودی که هیچ وقت فکر نمی کنن.
مرد : آه … عزیزم … اگه تو نباشی
فرمانده : دروغ … برای زندگی کردن
زن : هرگز … تنهایت نخواهم گذاشت
فرمانده : موجوداتی که هرچه به ذهنشان برسد بیان می کنند …
مرد : آری … تا وقت رسیدن به هدف …
فرمانده : براستی که بر اثر سوء تفاهم شکل گرفته ایم
زن : دارم … عشق رو تو تمام بدنم حس می کنم
مرد : آه عزیزم … برو پرده ها را بکش کنار می خواهم خداوندگان ، عشقمان رو ببینند ( نورمیرود . صحنه تاریک )
صحنه ششم :
( نور موضعی بر روی ماکت که مرد روی آن خم شده است )
مرد : همه چیز رو را باید یک دست و یک رنگ کرد ( به دو قسمت ماکت اشاره می کند ) این طوری، چیزی به نام یاغی وجود نخواهد داشت
( نور آباژور تختخوابی که فرمانده و زن روی آن خوابیده اند، آن روشن می شود . فرمانده و زن با دیدن مرد هول شده و دست پاچه می خواهند فرار کنند )
مرد : بنام قانون ایست …
( زن و فرمانده بصورت رژه ی نظامی به جلو مرد آمده و ادای احترام می کنند )
مرد : از این بهتر نمیشه … ( خنده مستانه ) …
(نور می رود) پايان...