نمایشنامە آهستە فریادم کن بخش اول ... دیاری نه‌کراو

اين نمايشنامه در ادبيات نمايشي در ژانر اجتماعي گنجانده مي شود.پداگوژي است بر معضلات زنان امروز در ايران

نمايشنامه :

آهسته فريادم كن

شخصيت ها :

اکرم                                                             

مريم

نيلوفر

افرا

بازپرس                                                         

صدا

نويسنده : قادر محمدي

زمستان  1385

 

 صحنه يک:

(صدای اکرم از تلفن شنيده می شود.)

اکرم: الو...الو سلام. خوبی ملوس

مريم: بد نيستم

اکرم: اينم شد حرف خانم دکتر ..؟!

مريم : گير نده توام ديگه.

اکرم: ما رو سننه، واسه خودت ميگم، از بس که تو خونه نشسی که ....

مريم: اينش ديگه به خودم مربوطه، به قول خودت تو رو سننه...

اکرم:ما رو باش. شديم کاسه ی داغ تر از آش خانم، اخه دکی بده يکی خوب آدم رو بخواد. ما رو باش تو انفراديه دلمون همه ش ياد توايم، بابا تو ديگه کی هستی ،ای ول دکی تو ديگه کی هستی.

مريم: آسته، آسته.. اکی نخواسته. نخواستم خانم خانما به فکرت خودت باش .

اکرم: همينه که ميگم حاليت نيست..

مريم: حاليمه خوبم حاليمه.

اکرم:ده حاليت نيست، اگه بود که وضت اين نبود.

مريم: مگه من چمه..؟!

اکرم: هيچی به خدا... کسی ندونه من که ميدونم.

مريم: ببين اکرم، هر کی رو خر کردی من يکی رو   نمی تونی خر کنی

اکرم: تو که خودت يه عالمه خری، خريت تو جلدته، اگه خر نبودی اين حال و روزت نبود که.

مريم: مگه چشه؟!

اکرم: هيچی..

مريم: خوب

اکرم: خوب به جمالت.

مريم: که چی..؟

اکرم: ميگم تو خونه تون آينه پيدا ميشه؟

مريم: امروز يه چيزيت ميشه....نگی نگفتم ها..!

اکرم:سلام من رو هم بهش برسون.

مريم: به کی.؟!

اکرم : زرشک، بابا آينه هه رو ميگم، تا حالا باش ور رفتی؟

مريم: که چی بشه..؟

اکرم: که رنگ و روت وببينی،عين وهو کدو گنديده شدی،فرداشم که می ترشی، پس فرداشم که بو گندت همه جا رو ور می داره، حالا فهميدی؟

مريم : چی رو...؟!

اکرم: اصلا حواست با منه..؟!

مريم:نه..

اکرم:دست خوش بابا ای ول ، يه دفه بگو گور بابات و ....

مريم:اين چه حرفيه؟! من کی همچی حرفي رو زدم..؟!

اکرم: نزده،گفتی.هميشه کارته.بابا بی خی ...تو درست بشونيستی.

مريم: تا تو چی تصورت باشه. حاشيه نرو..چيکارم داشتی.؟؟

اکرم: عصری بايد بيای.

مريم: نمی تونم .کار دارم

اکرم: بازم که مثل هميشه داری بهونه مياری.

مريم: بهونه نيست، با اون جور جماعت دختر نمی تونم بسازم.حاليت شد؟

اکرم:تو چيکار به کار اونا داری، پيله کردی به اون ذليل مرده ها که چی.؟!

مريم:تازشم ،خودت خوب می دونی که سرم خيلی شلوغه.

اکرم:آره می فهمم،دکی خانم درس و مشق دارن.

مريم:منظور..؟؟

اکرم:ده خانم خانما يه کم به خودت برس.

مريم:ميرسم،وقتش برسه ، ميرسم.

اکرم:ده نشد ديگه ،حال نميدی که ،الانش ميچسپه بعدناش خودش يه جور چسبه.

مريم:مزه نريز..

اکرم:ده آخه خانم برو بچه ها به خاطر جنابعالی عقب انداختن وگرنه جمعه ی پيش قرار بود،همش به خاطر يکی يه دونه کلاس گذاشتيم امروز عصری..

مريم:بچه ها لطف دارن.

اکرم:لطفش را بايد حضرت عاليه بفرمايند،آن هم با قدم رنجه ومزين نمودن مجلس به جمال رويشان.. آيا تاج الملوک،فخرالزمان قدم رنجه می فرمايند بر اين مجلس حقير که کنيزکانی ريز خرد و تبه انديش و فرو مايه برای ايشان تدارک نموده اند ..؟؟

صحنه دوم:

اکرم: اين خط اين نشون اگه يه کاری دستش ندادم..

نيلوفر: فک کنم بد جوری ريده به حالت..!

اکرم: اصلام اين طوری نيست. کی باشه تا بخواد به پر وبال من بچسبه.

نيلوفر:فعلا که اساسی حالت رو گرفته.

اکرم:( سکوت)

نيلوفر:يادت ميادچه بختکی بود،اوايلش دست راست و چپ خودشو از هم سوا نمی کرد. بچه شهرستونی بعد دو ماه تو دل همه بچه های کلاس چادر زد، نه اين که لعبتی باشه..نه، ريختش مال اين حرفا نبود که ... همه اينا کار اون قلب لاکردارش بود.

اکرم: آه..ه..ه .آينه دق من شدی،ولم کن .دلم خونه تو يکی ديگه نمک رو زخمم نپاش..

نيلوفر:بد ميگم،کاشکی ما هم مثل اون دلمون رو گرو دوستی با بچه ها ميذاشتيم.

اکرم:اين رو به خودت بگو . چرا داری تحويل من ميدی؟؟

نيلوفر: هر دومون از يه قماشيم.

اکرم:صب کن ببينم ، خودت رو با من يکی قاطی نکن..

نيلوفر:مگه نيستيم..؟!

اکرم : نه که نيستيم.

نيلوفر:هستيم..

اکرم:با من يکی به دو نکن،ميزنم به روغن سوزی بيفتی ها ..

نيلوفر:آخ شست پام.

اکرم: اوراقی ميشی و کفت می بره ها..؟

نيلوفر:بشين ببينم،وقتی جوش مياری مثل الاغی ميمونی که فقط گاز خورش خوبه.

اکرم: ده آخه داری پرت و پلا ميگی.

نيلوفر:چيه؟ به کجات برخورد؟ خوب دارم راستش رو ميگم، مثل من و تو که نيست،آخر خط بچه مثبتيه. حسوديت ميشه نه..؟

اکرم:نه.. نه....نه...دلم واسه خودم داره ميسوزه.

نيلوفر: دلی مونده که بخوای بسوزونی؟!!

اکرم:ولم کن.

نيلوفر:ما جماعت بی خيالی تنها راهمونه.

اکرم: اين رو تو داری ميگی.

نيلوفر:خودت رو ديدی.؟!

اکرم:(رو به نيلوفر) دارم ميبينم.

نيلوفر:ای ول به جمالت. پس بی خيال.

اکرم: ای کاش کور ميشدم و تو رو نميديدم.

نيلوفر:باز تو که می خوای کورمال کورمال بری تو عالم هپروت.!

اکرم: عزرائيل از دست تو فراريه،جونم رو به لبم رسوندی.

نيلوفر:نقل اين حرفا نيست،کمبود ويتامينه. بيا بگيرش.گيرايش بيشتر از اونايه که تا حالامصرف کردی. اين يکی واقعا ميترکونه، فقط کافيه يکيش رو بندازی پائين...بعد چند دقيقه حالی به حالی ميشی که نگو و نپرس.

اکرم: ( سکوت.در خود.)

نيلوفر:بچه ها ميگفتن معنی واقعی پرواز يعنی اينا...البته واسه ی مخ آدم همچی يه کمی بده، از تو چه پنهون، يه کمی که چه عرض کنم، مخ آدم رو تريت ميکنه. البته می ارزه آدم چند دفه بره تو نخش. من و تو مخ و حافظه مافظه رو می خوايم چيکار. همين که خوش باشيم خودش يه عالمه س .

اکرم:صب کن ببينم. گفتی چيکار ميکنه.؟!!

نيلوفر:چی چی رو چيکار ميکنه ؟!!

اکرم:همين که تو دسته.

نيلوفر:هيچی... پرواز ميده. مثل اسب سفيد بال قصه ها.

اکرم: نه..نه...گفتی؟!!

نيلوفر:آها...ميترکونه...البته با تريت کردن مخ آدم

اکرم:پيداش کردم..

نيلوفر:اسبه هرو. کجای آسمون بود..؟!!

اکرم : نه خره.

نيلوفر:پس چي رو..؟!!

اکرم:هيچی. بعدا خودت ميفهمی.

نيلوفر:دهن ما آستر داره خانم.اين رو داشتيم.؟! بين ما دو تا که از اين حرفا نبود..بود.؟!!

اکرم: ميگم به شرطی که زيپش رو بکشی... نری يه جا بگی زاغ سيامون رو چوب بزنن..

نيلوفر:خری به خدا.

اکرم: خانم دکتر.

نيلوفر:نه....!!!

(خيره در چشم هم .نور کم کم ميرود)

اکرم: بگی بشه... بادو تاش.... اگه ميشد... وای خدای من....

z ڕێکه‌وتی 2008/3/30-20:49 له‌لایان کورد
بۆ چوونه‌کان ?