نمایشنامە آهستە فریادم کن بخش سوم 3 ... دیاری نه‌کراو

نمايشنامه :

آهسته فريادم كن

شخصيت ها :

اکرم                                                             

مريم

نيلوفر

افرا

بازپرس                                                         

صدا

نويسنده : قادر محمدي

زمستان  1385

 

صحنه ی ششم:

بازپرس:جوابم رو ندادی.؟؟؟

اکرم:بچه که بودم،هميشه می رفتم پستو اتاق خانم بزرگ ميشستم يه دل سير گريه می کردم.بابا هه که وقتی از دنيا چيزی حاليمون نبود از دنيا رفت.يادمه نه نه مون می گفت:رفته شهرستون،بر ميگرده. خدا بيامرز نه نه مون هر وقت هوس بابامون رو می کرديم،نه اين که نمی تونست کلاه سرمون بذاره حال به حالی می شدو خدا بيامرز پدرمون رو فحش می داد که: اون افنگی معتاد رو می خوای چيکار اگه اون مرد بود الان پيش ما بود.نه اين که ازش بدش بياد بيچاره مادرم از لجش اينا رو می گفت.همين که چشامون وا شدخودمون فهميديم که بابا هه تو تصادف مرده البته علتشم نشگی،از اون موقع اين چند کلمه تو مخم دارن راه ميرن. افنگی، معتاد،نشگی. خيلی دلم می خواست به جای عروسک های نداشتم،اين ها رو صاحب می شدم. يعنی شب ها که با شکم گشنه سرم رو رو بالش می ذاشتم ،تو ذهنم با خوردن اين سه کلمه خودم رو سير می کردم.نه اين که بگيد نه نه مون دل به کار نمی داد،نه... بيچاره اوايل به هر دری زد ولی کی کار به زن جماعت می داد. تا اين که مشت رحيم بقال کوچه مون اُمد پيش ماردم و گفت:هم شيره در دروازه رو ميشه بست ولی دهن مردم رو نه..من خوب شما رو می خوام،نه اين که بگيدمشت رحيم اُمده حساب کتاب کنه...لال شم اگه نيتی داشته باشم،ولی زندگی خرج داره..شما که نمی تونيد از پسش بر بيائد،تازشم اين بچه گناه داره..پس فردا خرج مدرسه شم می ره رو خرجای ديگه ش.... زن بايد سايه ای رو سرش باشه..حالا خود دانيد..

بعد دو ماه نه نه با اين مشت رحيم ازدواج کرد..کم کم روزگار به مراد نه نه و به خلاف حال ما چرخيد. هنوز جا دستای مشت رحيم خدا بيامرز رو پشتم داره سنگينی می کنه. بچه ها تو مدرسه هميشه کلفتی بارم می کردن که مشت رحيم پدر بزرگ نه نه ته . کر ميشدم و هيچی نمی گفتم .بماند از کفش های پار پوره و لباس های پينه ای و جيب خالی از پول تو جيبی. دلم لک می زد واسه لواشک ترشای 5 تومانی جلو مدرسه. هميشه از بچه ها کش می رفتم. نه نه ی خدا بيامرز سر شب با مشت رحيم دعواش ميشد که فرق ميذاره بين من و بچه های ديگه، آخه نه نه از مشت رحيم دو نون خور ديگه زاده بود. ولی مشت رحيم تو کتش نمی رفت که نمی رفت. ما مونديم و يه عالمه اوقده. تو کوچه و خيابون دنبال کسی بوديم تا صفريه دلمون رو پيشش وا کنيم.تا اين که علی سر راهمون سبز شد. پسر بدی نبود. همين که سنگ صبورم شد ،خودش يه عالمه چيز بود. ولی هميه بدبختيام رو اين علی آغا سرمون آورد. معتاد بود.اوايلش حشيش می کشيد.بعدنا زد به رگ. يعنی تزريقی شد .از سرنگ آلوده ايدز هم گرفت. تو يه خراب شده ای مرد.بد جوری دلم پيشش موند. ولی الان می فهمم عشق اون دوران يعنی کشک،يعنی بد بختی ، يعنی من. ای کاش به دنيا نيو مده بودم... خانم بقيه تو پرونده هست.فقط اين که ای کاش چشام رو می بستم و همه چيز عوض می شد.منم دلم می خواست مثل بچه های ديگه شبا تو آغوش گرم نه نه م می خوابيدم تا که آغوش گرفتن بچه ام رو ياد می گرفتم....خيلی وقته نديدمش، راستی خانم می تونم يه آرزو کنم.

بازپرس:بگو چيه..؟!!

صحنه ی هفتم:

(صدای اکرم از تلفون شنيده ميشه)

مريم:الو..سلام..خوبی؟

اکرم: ای ..بد نيستم..هستيم.

مريم:کی بيام بگيرم.؟

اکرم:ندارم. تموم شده.

مريم:خالی نبند.

اکرم:من سودش رو می کنم.باشه که ميدم.

مريم:يه کاريش بکن.

اکرم:اگه می تونستم از تو يکی که دريغ نمی کردم.

مريم:جون هر کی دوست داری .بدنم داره می لرزه. استوخونام درد دارن. تموم بدنم داره تير می کشه.

اکرم:چرا باورت نميشه.

مريم:ده لامصب،مگه با تو نيستم؟؟... خماری داره جونم رو ميگيره.

اکرم: راستش ديگه نمی خوام.

مريم: نوبت که به ما رسيد، پس کشيدی . اين دسته گل رو خودت به آب دادی .کثافت خودت من و آلوده کردی. الانی چشات رو واسه ی من کور می کنی...؟؟؟

صحنه ی هشتم:

بازپرس: چرا ساکتی آرزوت رو بگو...

اکرم:اسمش افراست.

بازپرس: کی..؟؟!!

اکرم:بچه ام.

بازپرس: خوب

اکرم:ای کاش مثل من نمی شد.

صحنه ی نهم:

( صدا از داخل تلفن شنيده می شود)

صدا: الو..سلام .خوبی ملوس.

افرا:بد نيستم

صدا:اينم شد حرف خانم دکتر.

افرا: گير نده توام ديگه.

صدا: ما رو سننه. واسه خودت ميگم، از بس که تو خونه نشستی که...

افرا: اينش ديگه به خودم مربوطه ، به قول خودت تو رو سننه .

صدا: ما رو باش شديم کاسه ی داغ تر از آش خانم ، آخه افرا ،دُکی، پروفسور...نابغه...

و اين آغازيست.......

                                

                                                                                            زمستان 1385

E-mail: tpk.kurd@gmail.com

z ڕێکه‌وتی 2008/3/30-21:11 له‌لایان کورد
بۆ چوونه‌کان ?