نمايشنامه
ننه ليلا
شخصيت ها :
1- ننه ليلا
2- الناز
3- مريم
4- نازنين
نويسنده : قادر محمدي
ويراستار: زانيار منوچهري
زمستان 1386
نون و پنير و پسته ....ليلا مونده و قصه ....قصه نگه چي بگه؟ ...درد دلش رو به كي بگه؟...اگه بگه كي گوش ميده ؟....ليلا كه همش بد ميگه ...از ديو و غول و رنج ميگه...يادش رفته پري كجاست....اسب سفيد قصه ها كجاست...نه خنده اي نه شادي اي ... همه اش گريه و زاري و ماتمي....
(صداي زنگ در)
الناز: يعني كي مي تونه باشه؟! ...نازنين كه ميگفت هنوز خيابون مونده ...كسي قرار نبود امشب اينجا باشه! ...نكنه اينجا لو رفته؟!...ننه ليلا كه خونه خواهرشه....پس كي مي تونه باشه!؟ ....بهتره وا كنم ....اين طوري شك كمتره .....ولي اين ها رو چيكار كنم؟....نكنه كه زير پامون رو جارو كرده باشن؟...دختر بازم كه داري بد به دلت راه ميدي ....پس چي كار كنم ؟....اگه لو رفته باشيم چي؟...ممكن نيست! ...آه يه ريز داره زنگ ميزنه ....عجب شب بد يمن يه ....كيه ..؟!
مريم : در رو وا كن.
الناز: سلام هم قطار بد قول ناقولاي قلقلكي...چته نميخندي ...اه وا زدي زير گريه ....بهت برخورد؟!....يا نكنه ... خانوم خانوما تو كه اين طوري نبودي ...كسي نشناسه فك ميكنه از روز ازل گريكي بار اومدي....چرا داري ناز ميكني؟....تو كه با خنده شوهر كرده بودي....خوب چته!؟...جون به لبم كردي
مريم: پيش پا كه بيام اينجا رفتم ديدمش
الناز: گريه ات از اينه...!؟
مريم: نه...
الناز: پس چي..؟
مريم: هيچي...
الناز: هيچي و زهر مار. ...بلند شو ببينم...مگه با تو نيستم...جمع و جور كن خودت رو...الان بشين..حالا بگو..؟.
مريم: لو رفتن...
الناز: چطوري....؟!
مريم: يكي از همكلاسي هاش كلاغ بود....زاغ سياشون رو زده بود....چوب خطشون رو پر كرده بود..
الناز: كسي هم دستگير شده....؟
مريم: پسر مشت اكبر ...بقال پائين گذر...
الناز: همون كه اينجا رو واسمون اجاره كرده بود..؟!.
مريم: آره..
الناز: خودا از سر باعثش نگذره...خوب چي ميشه كرد شتريه كه در خونه ي همه مون مي خوابه...روز اولم كه بهتون گفتم..آخر عاقبت اين راه همينه... كجاش رو ديدي اين او.لشه...هنوز مونده...ولي ارزشش رو داره....اخمات رو وا كن....از شادومادمون بگو..؟.
مريم: هيچي...الاخون والاخون شده....مي خواد پس فردا از مرز خارج شه...
الناز: به اين زوديا جا زد..!؟.
مريم: ميگه ... به اين سادگيا كه نميشه انقلاب كرد...به اين جماعتي كه تو خيابون ريختن نميشه دل خوش بود كه....مي گفت دستور شليك هم دادن... با اين وضعيت سيل خون به پا ميشه...واسه اونا هم كه اهميت نداره، بيرونيام كه حاميشونن...
الناز: تو چي جواب دادي....؟
مريم: من هم مي خوام باهاش برم..
الناز: يه دفعه ديگه بگو..!؟
مريم: من هم ميخوام باهاش برم..
الناز: (مي خوابونه تو گوشش) اولا اونهاي كه تو خيابون ريختن جماعت نيستن ... دوما انقلاب رو هموناي مي كنن كه تو خيابون ريختن....ثالثا خدايي اش دلم داره واسيه اوناي ميسوزه كه تو خيابون دارن خون ميدن و دلش رون رو به ما جوجه دانشجوا خوش كردن.... شرم كن دختر! ...از خودت نه از من هم نه...از اونا شرم كن...از اون پدر و مادري كه جگر گوشه شون رو مي ندازن تو كوچه و خيابون كه چيكار كنه؟...كه به دلگرمي ما واسه پيروزي انقلاب شعار بده...كه جونش رو نثار ميهنش كنه..كه...خجالت بكش..
مريم: چيه؟! ..باز كه تو داري شعار ميدي. مگه نميبيني؟...به قول خودت جوناي مردم تو روز روشن دارن پر پر ميشن و آش همون آش و كاسه همون كاسه...مگه فرقي كرده؟... روز اول چطوري بود همون جوري هم مونده....تنها فرقي كه كرده اين كه تو اين روزا خيابونا شلوغ شده...اون حرف هاي كه تو خونه ها زده مي شود....الان تو خيابونا شنيده ميشه...اما چه فرقي كرده؟!....من يكي كه از امروز مي خوام زندگي كنم...
الناز: مگه اوناي كه تو خيابون ريختن مي خوان چيكار كنن...؟!
مريم: مگه نميبيني ، مي خوان خودشون رو به كشتن بدن..
الناز: واسه چي...؟
مريم: چي ميدونم...
الناز: واسه اين كه زندگي كنن...
مريم: با مردن...!؟
الناز: مي ميرن تا كه يكي ديگه زنده بمونه...تا كه يكي ديگه زندگي كنه...البته با عزت با آزادي...
مريم: جالبه...من كه مي خوام زنده بمونم تا زندگي كنم...
الناز: مريم!!!...اينا حرفاي دل تو نيستن...واست متاسفم..
مريم: آره حرف دلم نيست....كه چي؟
الناز: خيلي دوسش داري..؟
مريم: چي داري ميگي..؟؟
الناز: اميد رو مي گم..شادومادمون رو ..نامزد با معرفتت..هموني كه روز اول فرياد مي زد ولي الانيش مي خواد فرار كنه ...
مريم: اون نمي خواد فرار كنه....مي خواد زندگي كنه...مي خواد زنده بمونه...آره دوسش دارم ...خيلي..
الناز: پس بگو..!!
مريم: چيه ؟...مگه بده كه كسي رو دوست داشته باشي..؟؟
الناز: نه اتفاقا هم خيلي خوبه ...ولي نه به خاطرش خيلي چيزا رو زير پا بزاري...
مريم: من هيچي رو زير پا نميزارم...الان هم به انقلاب ايمان دارم..
الناز: ولي به شرطي كه ديگرون انقلاب كنن و تو نگاه كني اون هم به خاطر....!!
مريم: آره به خاطر اميد.
الناز: يادت مياد؟...اين رو خودت مي گفتي...براي رسيدن به يه چيز بايد خيلي چيزا رو از دست داد...
مريم: ( با گريه) مي دونم ، ولي اميد رو چيكار كنم..؟
الناز: خانوم گل مگه تو يكي تنها اميد داري؟..، چند تا مثل تو ، تو اين شهر اميد دارن و به خاطر انقلاب از اميدشون گذشته ان...
مريم: ولي اميد ، اميد منه.
الناز: بدونه اميد هم مي توني به انقلاب اميد داشته باشي..
مريم: از دانشگاه...از زندگي...از سرگرميام....از پدر و مادرم..از...از...از..از همه چيز بريدم واسه انقلاب...اميد رو ديگه نمي خوام از دست بدم.
الناز: مگه ما نگذشتيم..؟