
نمايشنامه
ننه ليلا
شخصيت ها :
1- ننه ليلا
2- الناز
3- مريم
4- نازنين
نويسنده : قادر محمدي
ويراستار: زانيار منوچهري
زمستان 1386
Tpk.kurd@gmail.com
نازنين: دل ميده قلوه ميگيره تا بخواد يه حرفي بزنه..
مريم: نازنين..؟؟ كي آدم ميشي.؟
نازنين: بستگي به تو داره..
الناز: اميد چي..؟؟!
مريم: خيلي پروئي..
الناز: با مني..؟!!!
نازنين: اينم از نعمتهاي خداست...چشم بصيرت مي خواد كه تو نداري....دليلشم اميد آغاست كه...
مريم: اميد چي..؟!
الناز: يعني چي..؟! ما مي خوايم اين رو از تو بپورسيم....مثل اينكه حالت خوب نيست..؟!!
نازنين: اين كي حالش خوب بوده تا الان باشه..؟!
مريم: نازنين..؟ ميشه يه چيز ازت بخوام...؟
نازنين: چرا كه نه...بگو عزيزم
مريم: انقد از پورئيت رو قرض ميدي..؟
نازنين: بيا همه اش مال تو
الناز: نازنين..؟!!
نازنين: بله تواريش
الناز: لال موني بگير
نازنين: چشم تواريش
الناز: دخالت هم نميكني
نازنين: فهميدم تواريش
مريم: اي الهي درد بگيري با اين تواريش ..تواريش كردنت..
نازنين: درست ميگي تواريش(آهسته رو به مريم)
الناز: تا من ميرم چاي بيارم حرفهات رو سبك سنگين كن...اومدم يه ريز ميگي..
مريم: باشه
الناز: نازنين..؟! مي خواي واست بابا كرم برقصم..؟!!
نازنين: بدم نميگي..
الناز: مي زنم...
نازنين: مگه چيزي گفتم..؟!!
الناز: اون استكان ها رو جمع كن بيا كمك...!!
( از صحنه خارج ميشود)
نازنين: ( بعد جمع كردن استكان ها در گوشي به مريم) چشم تواريش....( از صحنه خارج ميشود)
مريم: الهي كه تو فنجان شاه عباسي ، قهوه قجري نوش جان كني...
اي خدا..چطوري بهشون بگم...؟ مي دونستم اين طوري ميشه..خودم كه روز اولي فهميدم شوكه شدم...مي خواستم بهشون بگم...ولي مگه اميد گذاشت....مي گفت اين طوري الناز و نازنين فك مي كنن سربارمونن...مي گفتم يه روز كه ميفهمن...مي گفت وقتش برسه مي گم...مي گفتم اگه نرسه...مي گفت همه چيز يه روز روشن ميشه...مي گفتم اميد جان الناز از پنهون كاري بدش مياد....مي گفت ننه ليلا نميذاره...مي گفتم خودم يه جوري راضيش ميكنم، بچه ها كم كم دارن شك ميكنن..مي گفت شك با الناز زاده شده...تاره شم ننه ليلا فك ميكنه كه النازو نازنين دارن تو رو ودار به ادامه اين راه ميكنن...واسه همين با اين دو تا خوب تا نميكنه...مي گفتم اين راه تو خونمِ...ننه ام بنده خدا از سر دلسوزيه كه در مورد بچه ها بد فك ميكنه ...نيست كه مي خوام عروسش بشم يه جوراي مي خواد ابراز محبت كنه ...ولي داره بد ميكنه...مي گفت سوا از اينام يه چيز ديگه هم هست...نيست كه خدا بيامرز آغام تو همين راه كشته شد ، ترسشِ يه دونه پسر و عروسش هم رو تو اين راه از دست بده ...واسه همين به همه گير ميده...گفتم اميد..؟!! ترس از يه چيز وقوع اون چيزه...گفت پس ديدار به قيامت...اونجا مي بينمت...آه ...من چقدر سخت ميگيرم...الناز و نازنين كه اُمدن بهشون ميگم كه شادوماد...اميد..پسره ننه ليلا ست..(الناز و نازنين وارد صحنه ميشن)
الناز: اين هم از چاي
نازنين: كه بخوري و دهن وا كني
(صداي زنگ در)
الناز: يعني كي ميتونه باشه..؟!!
نازنين: نينو خور خوره...اومده كه مريم رو بخوره
الناز: مريم..؟!! چرا ماتت برده در رو وا كن
نازنين: عروس رفته گل بچينه
الناز: سر آورده در رو از جا كند..
نازنين: خوب در رو وا كن..!!
( مريم در را باز مي كند...ننه ليلا وارد صحنه ميشود)
ننه ليلا: واي بر من...واي بر من...ننه جان عروسم...قرار نبود امشب اينجا باشي ...خدا از سر تقصيراتم بگذره...
(صداي از داخل در)
صدا: دستگيرشون كنيد..
( سيني چاي از دست الناز مي افتد...نور مي رود)
صحنه سوم:
ننه ليلا: مريم جان...عروس گلم...كجائي تو...نكنه مي خواي سر به سرم بذاري...اميد... يكي يه دونه ي ننه ...تازه دوماد...كجائي...بيا به زنت بگو واسش لباس عروس دوختم...بيايد ببينيد پسندتونه...الناز ، نازنين ....شما ها هم بيايد...ننه جان مي خوام شما هم ببينيد...خوب واسه تنها عروسمِ ...بايستي سنگ تموم بذارم ...نمي خوام از چيزيشون كم باشه...اگه آغاش نيست ، من كه هستم...كجائيد پس شما...
اي كاش همه اش خواب بود...وقتي از خواب پا ميشدم همه اشون اينجا پيشم بودن...خدا ازشون نگذره...وقتي رفتم دنبالشون ..گفتن يكي دو ماهي آب خنك بخورن سرشون به سنگ مي خوره و آدم ميشن...ولي ننه جان امروز سالگردشونه...سالگرد پاره ي تنم، تنها يادگار ايوب، اميد...تازه عروسم، مريم...طفل معصوما، الناز و مريم...ننه ليلا بد كردي ...بد
نون و پنير و پسته...ليلا مونده و قصه...قصه نگه چي بگه...درد دلش رو به كي بگه...اگه بگه كي گوش ميده....
(نور مي رود)
اين راه همچنا ن ادامه دارد...